X
تبلیغات
ماهک - آزمایش عدم اعتیاد

روزهام پر از جنب و جوش عجیب غریبیه.بعضی شبها که به کارهای هر روزم فکر میکنم،باورم نمی شه که این آدمی که از صبح تا شب دارم کارهاشو مرور میکنم،خود خودمه...شاید فکر کنید چقدر خودخواه یا...اما مهم نیست .این بار میخوام این خاطره رو بنویسم تا یادم نره ...قرار بود برای آزمایش عدم اعتیاد برم بیمارستان ولی عصر...وارد آزمایش گاه که شدم دیدم یه نفر با حالت عصبی از در بیرون زد..دیدم یکی از بچه هاست که از اول صبح قرار بود بیا د نمونه بده و بره و چند بار به من زنگ زده بود تا آدرس رو بهش بدم.از اون جایی که اصولا"بسیار آدم خوش شانسی ام ،شب قبلش سپهر تا صبح از درد به خودش پیچیده بود و من هم تا صبح به همراهش بیدار بودم و نخوابیده بودم..گوشی همراهم بی صدا بود چون شازده من تازه هفت صبح خوابیده بود و می ترسیدم بیدار شه...ایشون هم چند بار زنگ زده بود و من متوجه نشده بودم.با پیامک فهمیدم که آزمایشگاه رو پیدا نکرده و کلی کلافه شده بود..بالاخره محل رو پیدا کرده بود اما جای پارکی وجود نداشته و ...دفعه ی دومی بود که می دیدمش ..آدم دوست داشتنی بود..به هر حال دورا دور می شناختمش اما برخوردی با هم نداشتیم.وقتی اونقدر عصبانی دیدمش شوکه شدم..فکر کردم دعواش شده یا چیزی شبیه به یه برخورد...سعی کردم آرومش کنم اما اجازه نداد جمله اولم تموم شه...بیاید ببینید اینجا کجاست...بعد به من می گید از ایران نرو..خجالت هم خوب چیزیه در مورد من چی فکر کردن؟هزار تا فکر مسخره به ذهنم رسید.نمی دونستم چی بگم..چون دقیقا"نمی دونستم چی شده و از اون جایی که بسیار آدم مودبی بود و خیلی هم کم رو جرات نمی کردم مثل همیشه راحت بپرسم چی شده ؟فقط گفتم می شه بشینی تا من برم پایین داخل آزمایشگاه و بعد میام بالا.داخل ازمایشگاه که شدم همه آقا بودند و من رو اصلا" معطل نکردند.سرویس بهداشتی و نشونم دادند و فقط گفتند کیفتون بیرون باشه و در رو بستند....پرسیدم می شه جوابشو بعد بیام بگیرم که گفتن نرید جایی الان جواب شما رو می دیم.داشتم از پله ها می اومدم بالا که اسمم رو خوندن که برم جواب  رو بگیرم.پنج دقیقه هم پایین نبودم..دیدم یه سرباز اومد بالا و برگه من رو داد..برگشتم قیافه مضطربش ...رو که دیدم همه چیز یادم رفت پله رو ندیدم و محکم با هر دو دست رو زمین ولو شدم...از اون جایی که هیچ خانمی در اون بیمارستان نظامی پیدا نمی شد و هیچ کسی هم جرات گرفتن دستم رو نداشت بلافاصله بلند شدم و دیدم که وای سر تا پام به چه روزی افتاده..اینا به جهنم ..دیدم قیافه ی ...دیدنیه قرمز شده ..و من هم نمی دونستم که چی بگم یا چیکار کنم.فقط گفتم هیچی نشده..سالمم ..اومدم برم پایین دستم و بشورم که گفت نه نه پایین نرید ..برید توی بیمارستان ..اینجا جای شما نیست...بالاخره فهمیدم که از صبح انقدر آب خورده در حال انفجاره امایه نفر دم در نشسته و آقا یون رو نگاه  می کنه که نمونه کاملا" سالم باشه وایشون هم که تا الان نمی دونسته همچین مقرراتی هست شوکه شده بود...هر کاری کردم که آرومش کنم نشد..به من گفت شما برید...بعد از سه ساعت  آزمایش انجام شده بود و...من درفکر که...

پی نوشت:این روزها خیلی زیاد فریدون فروغی گوش  می دم..عجیب آرومم می کنه.

 

 



» تحول ( پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 )
» تودیع ( یکشنبه بیستم بهمن 1392 )
» شهود ( شنبه بیست و هشتم دی 1392 )
» شبه کارشناس ( شنبه هفتم دی 1392 )
» سروین ( پنجشنبه هفتم آذر 1392 )
» انتظار ( سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 )
» چقدر زود دیر می شود ( دوشنبه ششم آبان 1392 )
» اضطراب ( سه شنبه سی ام مهر 1392 )
» خاله بازی ( شنبه بیست و هفتم مهر 1392 )
» عجیب ترین مهمانی دنیا ( سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 )
» کتاب ( شنبه نوزدهم مرداد 1392 )
» آرامش ابدی ( جمعه چهارم مرداد 1392 )